تبليغاتX
آواز عشق در گلویمان شکست

antania-z

آنتانیا-ز و علی

antania-z

http://antania-z.blogfa.com

آواز عشق در گلویمان شکست

آواز عشق در گلویمان شکست

آواز عشق در گلویمان شکست

آواز عشق در گلویمان شکست

آواز عشق در گلویمان شکست

آواز عشق در گلویمان شکست
آواز عشق در گلویمان شکست
دوست دارم

دلم واست تنگیده

|+| نوشته شده توسط آنتانیا-ز و علی در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 17:56 |
خدایا خیلی تنهام

من همانم که در این شهر غربت زیسته ام

من همانم که بی کس و تنها مانده ام

چرا در این زمین کسی یار کسی نیست

چرا در این زمین کسی غمخوار کسی نیست

من در این شهر گرفتار شده ام

من در اوج بی کسی تنها شده ام

دگر یاری برایم نمانده

دگر جانی برایم نمانده

|+| نوشته شده توسط آنتانیا-ز و علی در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:20 |

خانه خراب توشدم به سوی من روانه شو

سجده به عشقت میزنم منجی جاودانه شو

ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم

ای لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنم

روشن ترین ستاره ام.........................!!

|+| نوشته شده توسط آنتانیا-ز و علی در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 14:14 |
عاشقم و دیونه

ماه شبهای تارم

شراره ی نگاهم

اشک جاری چشام

نگو دنبال سرابم

توی دل روزگار

راز دلم موندگار

خدا خودش میدونه

عاشقم و دیونه

باور نداری ماهم

هنوزم چشم به راهم

|+| نوشته شده توسط آنتانیا-ز و علی در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 22:4 |

عشق را در سیاهی چشمان معشوق گم نکن

 چون در آنجا جز بی تفاوتی چیز دیگری را نخواهی یافت

عشق را در لبخند معشوق مجوی چون جز  ریشخند چیزی نصیب نخواهد شد

عشق را در هر کجا پیدا نکن چون تو  را تا ناکجا آباد خواهد برد

عشق را در عاشقان واقعی جستجو کن

تا ابدانی عاشق یعنی فدای عشق خود شدن

 

|+| نوشته شده توسط آنتانیا-ز و علی در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت 21:36 |
قصه

هم دل تورا هم جان تورا

یا دل بده یا جان ببر

گر دل نمانی بهر من

جان را بگیر آسان بود

دل را چو بردی بی خبر

از ملک جان کردی گذر

جان را چه سازد دردسر
 
هم این بود هم آن بود

عمر جوانی درگذر
 
از حال دل بی خبر

جان را چو دادی درد من

این قصه را با خود ببر
 
هم این بود هم آن بود

|+| نوشته شده توسط آنتانیا-ز و علی در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 12:49 |

و اما عشق.....

لذت عشق در نرسیدن به آن است

در لحظه لحظه هایی که قلبت به لرزه در می آید

در لحظه لحظه هایی که نا خدا گاه اشک بر دیدگانت مهمان می شود

در لحظه لحظه هایی که امید و ناامیدی از درهای قلبت می آیند و می روند

لذت عشق به همان اندوه وغصه هایی است که در قلبت لانه کرده

لذت عشق را تنها عاشق دلسوخته می داند و بس, پس اگر عاشق شدی

واگر خواستی تا آخرین لحظه عاشق بمانی و عاشق بمیری

نرسیدن به معشوق را آخر عشق ندان,شاید رسیدن آخر عشق است.

 

|+| نوشته شده توسط آنتانیا-ز و علی در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت 21:59 |
نروووووو؟!

حالا که دیوانه شدم میروی

بی سر و سامانه شدم میروی

میروی افسانه شدم میروی

تشنه پیمانه شدم میروی

زار چو پروانه شدم میروی

حیف که بیگانه شدم میروی

میروی جانم به فدایت مرو

سوختم از جور و جفایت مرو

یار تو ام یار وفادار تو

سوخت مرا شعله رخسار تو

نیست کسی مونس تنهاییم

وای به حال سر سوداییم

 

|+| نوشته شده توسط آنتانیا-ز و علی در جمعه بیست و نهم آذر 1387 و ساعت 23:24 |
هنوزم دوست دارم عشق من

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفائی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپائی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرائی

ای گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجائیم درین بحر تفکر تو کجایی

 

|+| نوشته شده توسط آنتانیا-ز و علی در جمعه بیست و نهم آذر 1387 و ساعت 23:7 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ